بعضی وقتها انقدر خستگی به تنت می ماسد
که
ترجیح میدهی کلا خفه شی
برچسب:
نویسنده: آرمان امیری
برچسب:
نویسنده: آرمان امیری
برچسب: اینجا همه چیز درهمه,اینجا همه چیز خوب است,اینجا همه چیز آزاده,
نویسنده: آرمان امیری
برچسب: پرواز تا اوج نگاهت,پرواز همای زبان نگاه,
نویسنده: آرمان امیری
روزی میرسد که کنار هم مزخرف ترین برنامه ی تلویزیون را با لذت ببینیم...
روزی میرسد دستت روی شانه ام جا خشک کند و چشم درشت کنی برای هرکه به حریمت نزدیک شود.....
روزی میرسد که دستانم را در دستانت بگذارم تا باورم شود هستی...
دارمت..
میخواهی ام...
میخواهمت....
روزی میرسد که تمام رژ لب های دنیا را امتحان کنم برای ست کردن با لباسی که دوستش داری...
روزی میرسد که دوستم داشته باشی...
من منتظر میمانم...
ان روز میرسد...
دور نیست..
دیر نیست..
.
امضا:خاتون
برچسب:
نویسنده: آرمان امیری
تو دقیقا وسط پذیرایی دلم مثل پسر بچه های تقص که زانو بغل کرده اند...
لب ور چیدند..
بغض کرده اند...
و برای رفتن به خانه خاله کت و شلوار عیدشان را میخواهند،نشسته ای..
تو دقیقا وسط پذیرایی دلم نشستی...
کت و شلواو عیدت را میخواهی..
جایی نروی....
کت شلوار انقدر ها هم مهم نیست...
بغض نکن..
.
امضا:خاتون
برچسب: کت و شلوار عید 93,
نویسنده: آرمان امیری
من فرسخ ها از تو دورم..
با این حال تمام وعده های غذاییت را با تو شریک...
در تمام لباس پوشیدن هایت کمکت میکنم...
کنار همه ی خستگی هایت چای میگذارم...
با تک تک قدم هایت راه میروم...
و هر بار که میگویی دوستت دارم قند های در دلم را هیییی اب میکنم...
من فرسخ ها از تو دورم اما کنارت ایستاده ام...
دوباره نگاه کن..
.
امضا:خاتون
برچسب:
نویسنده: آرمان امیری
برچسب: جای مایع ظرفشویی,جای ماشین ظرفشویی در آشپزخانه,جای ماسوره در چرخ خیاطی,
نویسنده: آرمان امیری
پر از حس تشویش و البته اشتیاقم
کنجکاوم فردا
برایم صندوقش را باز کند
اما این بار
همه اش را
چون اگر نصفه بگوید،همه تصمیمات و برنامه هایم
نصفه یا ناقص پیش می رود
و درست نمیتوانم بفهمم
و پیش به جلو بروم
خدا کند
کامل حرف بزند
همه را یکجا بگوید و
خلاصم کند
تیرخلاص زدن
خود، هنری است!
کمکم کند و تنهایم نگذارد
بار زندگی را باهم بدوش بکشیم
حتی همین اول
از همین اول
همه را بگو
منتظرم
برچسب: صندوق النقد الدولي,صندوق الاسلام,صندوق بازنشستگی,
نویسنده: آرمان امیری
تنها ایستاده بودی...
چادرت را به دست باد سپرده بودی...
تسبیح سبز میچرخاندی...
ارام و بی صدا پا محکم کرده بودی به همراهی...
زیر چشمی نگاه میکردی ببینی که
بابا جان می اید بایستد؟
عمه جان کل میکشد؟
مادر نقل میپاشد؟
بابا جان بغلت میکند؟
زیر چشم دیدی یا نه را نمیدانم....
من اما در اسمانها بودم...
من دیدم عمه جان کل کشید...
مادر نقل پاشید...
بابا جان بغلت کرد...
من وسط اسمان همه چیز را دیدم...
حتی تو را...
برچسب: من همه چیزم قبل تو انگار,من همه چیزو به خدا میگم,من همه چیزو میدونم,
نویسنده: آرمان امیری
برچسب: کاشانه,کاشانه سبز,کاشانه مهر,
نویسنده: آرمان امیری