خرید بک لینک

بعضی وقتها انقدر خستگی به تنت می ماسد

که

ترجیح میدهی کلا خفه شی

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 16:35

من خیلی چیز ها را نمیدانم..من فرق بین اتوبان مدرس و توحید را نمیفهمم...نمیدانم شور با لیته چه فرقی دارد...نمیدانم دیفرانسیل یک درس است یا یک جز از ماشین...فرقی هم برایم ندارد...من فقط میدانم اگر سعی میکنم که بشناسمت کمک میخواهم...من فقط میدانم وقتی ناراحتی میشوی دلم زیر و رو میشود....من فقط میدانم وقتی که  زنده ام به دردت نمیخورد....دیگر بی خیال باقی چیزها...من فقط میدانم که باید یک قرار بگذاریم...بیا و هروقت ناراحت شدی بگو چرا؟بگو چی شده؟تلخی کامت مسری است....امضا:س.خ

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 16:35

اینجا هوا کمی سخت است و سنگین...انجا چه خبر؟هنوز هم بوی پاییز را دوست داری؟هنوز هم شب ها قبل خواب روی صندلی مینشینی و شروع میکنی به لالایی خواندن؟هنوز هم چای را با هل و دارچین میخوری؟؟هنوز هم کفش هایت را دو بار واکس میزنی؟هنوز هم کنار پنجره که می ایستی به این فکر میکنی که اولین ادمی که دیدی رد شد با اخرین ادمی که رد میشود چه حس مشترکی دارد؟هنوز هم...عی بابا...اگر هنوز هم اینگونه بودی..عاشق من بودی نه دیگری..حتما تغییر کردی...دلم برای خودت تنگ شده...خیلی....امضا:خاتون

برچسب: اینجا همه چیز درهمه,اینجا همه چیز خوب است,اینجا همه چیز آزاده, نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 7:05

می پرسد «چرا...؟! »خبر نداشت...که من باهرعکسش،یک نشانی جدید به قلبش می یابمغرق می شوممی شناسمششهودم به تکاپو میفتدو از همه مهمترخودم را شریک لحظات زندگی اش می پندارممی پرسی «چرا...؟! »عکسهایت پنجره چشمان من است به دنیای توهمیشه باز نگهش داربگذار نفس بکشمهوا بخورممنظره ی درونت را سیر بنگرمو آشناتر بیابم اتتو را سالهاست می شناسم و نیستیحالا که هستی،نمیشناسمتخودت را بمن بیشتر بشناسبگذار راه رسیدن به تو از جاده ای آشنا بگذردجاده ای که خودمان بارهااز آن گذشته ایمدوتاییدوتاییبا انتهایی مشترک...مقصدشخودمان دوتاییمما

برچسب: پرواز تا اوج نگاهت,پرواز همای زبان نگاه, نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 7:05

روزی میرسد که کنار هم مزخرف ترین برنامه ی تلویزیون را با لذت ببینیم...

روزی میرسد دستت روی شانه ام جا خشک کند و چشم درشت کنی برای هرکه به حریمت نزدیک شود.....

روزی میرسد که دستانم را در دستانت بگذارم تا باورم شود هستی...

دارمت..

میخواهی ام...

میخواهمت....

روزی میرسد که تمام رژ لب های دنیا را امتحان کنم برای ست کردن با لباسی که دوستش داری...

روزی میرسد که دوستم داشته باشی...

من منتظر میمانم...

ان روز میرسد...

دور نیست..

دیر نیست..

.

امضا:خاتون

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 7:05

تو دقیقا وسط پذیرایی  دلم مثل پسر بچه های تقص که زانو بغل کرده اند...

لب ور چیدند..

بغض کرده اند...

و برای رفتن به خانه خاله کت و شلوار عیدشان را میخواهند،نشسته ای..

تو دقیقا وسط پذیرایی دلم نشستی...

کت و شلواو عیدت را میخواهی..

جایی نروی....

کت شلوار انقدر ها هم مهم نیست...

بغض نکن..


.

امضا:خاتون

برچسب: کت و شلوار عید 93, نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 7:05

من نذر میکنم...تمام خودم را نذر میکنم...نذر آمدنت و نشستن کنار من...مثلا فکر کن یک حوض ابی باشد پر از اب و ماهی ها داخلش برقصند از خوشی ....شمعدانی ها گلبرگ هایشان را پهن کرده باشند توی افتاب و کنار هم شعر بخوانند از محبت....مثلا فکر کن من باشم و تو باشی و نشسته باشیم روی یک تخت چوبی قدیمی کنار حیاط که قژ قژش صدای خنده مان را برساند به اسمان هفتم... و بعد من برایت شعر بخوانم و تو....تو....تو....نمیدانم چکار کنی...اصلا هرکاری دلت میخواهد بکن فقط باش....فقط باشفقط باش.امضا:خاتون

برچسب: نذری,نذری یاب,نذري, نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 7:05

من فرسخ ها از تو دورم..

با این حال تمام وعده های غذاییت را با تو شریک...

در تمام لباس پوشیدن هایت کمکت میکنم...

کنار همه ی خستگی هایت چای میگذارم...

با تک تک قدم هایت راه میروم...

و هر بار که میگویی دوستت دارم قند های در دلم را هیییی اب میکنم...

من فرسخ ها از تو دورم اما کنارت ایستاده ام...

دوباره نگاه کن..

.

امضا:خاتون

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 7:05

گم شدنیا گم کردن؟!خیلی فرق داره...خودمون گم نشدیمایستگاه رو گم کرده بودیمهمین!باهم بودیمپس گم نشده بودیمکنارهم که باشیم، اگر در جزیره ای دورافتاده حتیهمین کافیست برای اینکه آرام شویمکنار دستان همخیره به چشمان تونوازش میکنم تمام خطوط بدنت را در ساحلی با شنهای سفیدمقابل دریایی بیکرانآبی، زلال، با امواجی آرام بر بدنتااااااجای ماروی ساحل مانده!همینجا جای ماستدور از همهباهمتنها

برچسب: جای مایع ظرفشویی,جای ماشین ظرفشویی در آشپزخانه,جای ماسوره در چرخ خیاطی, نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 7:05

پر از حس تشویش و البته اشتیاقم

کنجکاوم فردا

برایم صندوقش را باز کند

اما این بار

همه اش را


چون اگر نصفه بگوید،همه تصمیمات و برنامه هایم

نصفه یا ناقص پیش می رود

و درست نمیتوانم بفهمم

و پیش به جلو بروم


خدا کند

کامل حرف بزند

همه را یکجا بگوید و

خلاصم کند

تیرخلاص زدن

خود، هنری است!


کمکم کند و تنهایم نگذارد

بار زندگی را باهم بدوش بکشیم

حتی همین اول

از همین اول


همه را بگو

منتظرم

برچسب: صندوق النقد الدولي,صندوق الاسلام,صندوق بازنشستگی, نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 7:04

تنها ایستاده بودی...

چادرت را به دست باد سپرده بودی...

تسبیح سبز میچرخاندی...

ارام و بی صدا پا محکم کرده بودی به همراهی...

زیر چشمی نگاه میکردی ببینی که 

بابا جان می اید بایستد؟

عمه جان کل میکشد؟

مادر نقل میپاشد؟

بابا جان بغلت میکند؟

زیر چشم دیدی یا نه را نمیدانم....

من اما در اسمانها بودم...

من دیدم عمه جان کل کشید...

مادر نقل پاشید...

بابا جان بغلت کرد...

من وسط اسمان همه چیز را دیدم...

حتی تو را...



برچسب: من همه چیزم قبل تو انگار,من همه چیزو به خدا میگم,من همه چیزو میدونم, نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 7:04

جاییکه دلها در آن سکونت می یابندمثل حرم عمهکنار یکدیگر خیمه می زنندمثل حرم عمهبه هم دست می دهندمثل حرم عمهپیوندیگانگی می بنددمثل حرم عمهکاشانهجاییست که ما به هم میرسیمهربارهرروزهرلحظهمحل آرامش من و توستنقطه ایست که هردونگاهمان به آن خیره استکنارهم که می ایستیم...ردپای من محو شدچون پرکشیدم به آسمان دلتتا بشنوم کل کشیدن حوریان بهشتی  راوقتی ما به یکدیگر رسیدیم...پهنای تمام آسمان آبی شد از فیزوزه ی ولایتبه رنگ همه ی یکرنگی هارنگ یکدیگر شدیمهمرنگ و همراهبرای ابدباهم

برچسب: کاشانه,کاشانه سبز,کاشانه مهر, نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 7:04

صفحه بندی